مدتها است که دیگر به سر جاده نمی روم و به ان خیره نمی شوم این منظره یکدست که بیشتر فصل سال به رنگ قهوه ای روشن است من را به چنان آرامشی رسانده که سالها پیش از دست داده بودمش مانند آرامشی که از وزیدن یک باد خنک در انتهای یک روز گرم و شرجی وسط مرداد ماه دم دمای غروب از دریا شروع می شد و پسرک خسته و گرما زده ای را که من بودم آرام می کرد و یا خوردن یک چای داغ در قهوه خانه کوهستانی در یک کولاک فلج کننده وقتی که می توانستی کنار پنجره کثیف و عرق کرده قهوه خانه در هوای گرم و غرق دود و بوی عرق تن بنشینی و به صدای توفان که توی کوه می پیچید گوش بدهی .
روز اولی که خودم را توی این شهر دیدیم باورم نمی شد که سالها در آن ماندگار بشوم چند سالی است که وقتی آنقدر دور می شوم که دیگر تکه زنگ زده پایین در بزرگ فلزی سبز رنک را نمی بینم یک جوری دل آشوب می شوم که باید بلافاصله برگردم و مطمئن بشوم که آنجا هست.
مادرم از عمر 84 ساله اش فقط 14 سالش را در شهر زادگاهش به سر برده بود در تمامی 70 سال بقیه عمر حالت مهاجر را داشت و مرتب از درد غربت می نالید ولی من دیگر حتی به زحمت به یاد می آورم که جای دیگری هم بودم .
ماههای اول یک جور خاصی کلافه بودم و تمام وقت کنار جاده می نشستم و به جاده خیره می شدم و منتظر بودم بالاخره یک ماشین بایستد و مسافری از آن پیاده شود و سراغ مرا بگیرد در مواقع نادری که فکر نکنم بیش از سه یا چهار بار شده باشد و این اتفاق می افتاد چنان از خود بیخود می شدم و به طرف مسافر می دویدم که بندگان خدا وحشت می کردند و دستانشان را به حالت دفاع جلوی صورتشان می گرفتند ولی با دیدن چهره آنها من بلافاصله دور می شدم و آنها اصلا فراموش می کردند که چرا یک لحظه پیش ترسیده بودند فقط وقتی آن عروس جوان برای اولین به اینجا آمد موضوع فرق کرد، پیاده شدن پرناز و فاتحانه او چنان به لیلا شباهت داشت که سراسیمه به طرفش دویدم وقتی دخترک از حال رفت فهمیدم که انتظارم بی فایده است.
بوی تن زن که با بوی عرق مرد قاطی شده بود ناگهان آتش خشمم را خاموش کرد بعد از آن تا مدتها به پاسگاه پلیس می رفتم و به تل آهن پارهای که روزی کامیون من بود خیره می شدم تا این که روزی با یک بارکش از پارکینگ بیرون کشیده شد و در کنار بیابان به حال خود رها شد و من هم رهایش کردم.
صبح های تابستان لیلا خیلی زود بیدار می شد و به آب می زد هیچ چیز دیگری مثل بوی دریا در آن صبحهای سالهای دور هنوز برایم زنده نیست موهای خیس و آب چکانش را روی من می چلاند و می خندید صدای کلفت و دندانهای نامرتبش چیزی از دلنشینی آن خنده های صبح تابستان کم نمی کرد یادم است یک روز توی یک بندر دور حس کردم صدی خنده لیلا می آید و به طرف صدا دویدم فروشنده دوره گردی کنار خلیج آویزهای ژاپنی می فروخت و حرکت باد توی استوانه های فلزی باریک صدای از جنس خنده های لیلا را زنده می کرد و این وقتی بود که من در آتش حسادت و ترس از دست دادن لیلا می سوختم .
وقتی اینجا برف می بارد آدم حس رفتن به یک عروسی دارد از بس که کم اتفاق می افتد بیابان قهوه ای ، خیس و سرد سفید می شود و گاه به گاه یک کیسه سیاه نایلونی توی باد گلوله می شود و توی بیابان این طرف و آن طرف می رود و می توانی ساعتها بنشینی و به سرگردانی آن کیسه نایلونی نگاه کنی بدون اینکه لازم باشه به چیزی فکر کنی و یا یک خاطره فراموش شده را توی ذهنت بازسازی کنی.
از آن روزهای بی حوصله پاییزی بود و من تمام شب را رانده بودم همیشه جاده را توی شب دوست داشتم به خصوص وقتی قرار بود از یک کویر بگذرم، از روز بیابان می ترسیدم هنوز لقمه اول نیمرو را قورت نداده بودم که در را باز کرد آنقدر لباس ژنده به تنش آویزان بود که بیشتر شبیه یک دستفروش دوره گرد بود تا یک دخترک کولی فالگیر، وقتی روی تخت نشست و توی صورتم لبخند زد اولین چیزی که دیدم دندانهای نیش کج و معوجش بود و بعد صدای خنده اش، فقط وفتی بیست کیلومتری از قهوه خانه دور شده بودم تازه جرات کردم دوباره نگاهش کنم و مطمئن بشوم کنارم نشسته و با سرخوشی که دیوانه ام می کرد با گردنبند چوبی اویزان به گردنش بازی می کرد و زیر لب آوازی را می خواند که من هیچ کلمه ای از آن را نمی فهمیدم.
نه این که او اولین زنی باشد که من دیده بودم و یا قشنگ ترین آنها باشد یک چیز عجیب و دلچسب توی حرفها و حرکاتش بود که انگار با آدم سالهست آشناست رنگ تیره پوست و چشمهای عسلی رنگش نوعی حیرانی به چشمهایش می داد که می توانستی مدتها توی ان نگاه کنی و خسنه نشی شاید درست مثل همین بیابون قهوه ای و داغ که سرگردانی و استواری توی آن موج می زند غربتی سرگردانی بود که من پیدایش کردم و نه شاید من غربتی سرگردانی بودم که او مرا پیدا کرد و با خود برد.
if (location.href.indexOf("archive") != -1) {
document.write("
current")
}