آنقدر دلم هواي سفر كرده كه اندازه نداره ، توي ماشين نشسته باشي يك بارون ريز و مداوم مجبورت كنه مرتب برف پاك كن را بزني صداي يك آهنگ قشنگ و دلچسب هم صداش بلند باشه مهم نيست كه خواننده اش شهرام ناظري يا پينك فلويد و يا حتي اندي باشه مهم اينكه دل چسب باش يك ليوان چاي داغ و چند تا خرما و يك جاده خيس و پسركي كه نايلون به سر تمشك مي فروشه....
اما حيف سه روز تعطيلي مفت و من هيچ جا نمي تونم برم مجبورم بنشينم تو خانه وبچه داري كنم
اينجا نشسته ام ، توي اتاق كارم و دارم فكر مي كنم چگونه از تجربياتم بنويسم، اصلا من كي هستم ، دوست دارم در دنياي مجازي اينترنت بدون نام و مشخصه باشم ، بدون بيوگرافي، بدون گذشته ، بدون سن و سال و بدون حافظه.
فقط حال را داشته باشم و درباره اش بنويسم اما مگر مي شه؟ هر واقعه اي در حال دمش به يك گذشته وصله و آن گذشته به يك چيز ديگر در يك گذشته ديگر و .... همين طور بگير برو تا آخر.
خوب از اول شروع مي كنم ، اينجا هستم توي اتاق كارم كه با خانم ديگري شريك هستم البته ابتدا با مردي هم اتاق بودم كه بعدا افراد ذيصلاح فكر كردند بهتر است اين اتاق يك سره زنانه شود و در قدم اول سعي مي كنم دلايلش را در يك جلسه بازپرسي حداقل از ديدگاه افراد ذيصلاح بازگو كنم:
س : چرا در يك مملكت اسلامي خانم و اقا بايد در يك اتاق بنشينند؟
ج: با توجه به گذشت بيش از بيست سال از انقلاب تفكر جدايي جنسيت كمي كم رنگ شده است و صاحبان محل كار من در سال گذشته ساختمان جديدي خريدند و طبق يك طراح ساختمان چيدمان جديدي براي آن در نظر گرفتند كه اين چيدمان بر اساس پست سازماني مي باشد و از بنابراين آن اتفاقي كه نبايد بيافتد افتاد و چندين خانم و آقا هم اتاق شدند.
س : آيا جداي اتاق خانمها و آقايان در كل ساختمان بر خلاف چيدمان تغيير كرد؟
ج : خير
س: چه اتفاقي در اتاق مجرمه رخ داده كه منجر به اين تصميم شده است؟
ج: به خدا هيچي
س: تصميم كه بدون علت نمي شود لطفا بيشتر توضييح دهيد؟
ج: در ابتدا بايستي عرض كنم كه بنده ( مجرمه) متاهل و داراي يك فرزند هستم و همسرم را نيز كليه افراد موجود در محل كارم مي شناسند و خوشبختانه به علت تنها داشتن يك وسيله نقليه ايشان در هفته چندين بار به محل كار من مراجعه و من را همراهي مي كنند و اصلا ظن وجود اختلاف خانوادگي بين من ( مجرم) و همسر مكرمه وجود ندارد، مرد هم اتاق سابق من برخلاف بنده داراي اعتقادات شديد مذهبي و بزرگترين حسرت زندگي اش اين است كه چرا در زمان خميني به درجه شهادت نائل نشده و بعد از گفتن كلمه خميني( امام) حداقل سه بار آنهم زير لب صلوات مي فرستد.
س: بايستي بشتر بررسي و تحقيق شود .
ج: چشم
يك هفته بعدطي يك نامه كتبي مراتب ابلاغ گرديد
بسمه تعالي
خانم شهرزاد
عطف به جلسه بازپرسي هفته گذشته موارد زير به اطلاع رسانده مي شود:
1ـ در كليه اتاق هاي ساختمان مذكور كه به صورت مختلط آقايان و خانمها حضور دارند، خانم سمت اداري پايين تري نسبت به آقايان موجود در اتاق داشته باشد كه اين مسئله به صورت معكوس در اتاق شما مشاهده گرديده است.
2ـ در كليه اتاق هاي ساختمان مذكور كه به صورت مختلط آقايان و خانمها حضور دارند، آقا و يا آقايان موجود در اتاق شهادت مي دهند و هفت قدم به سمت قبله برمي دارند كه خانم يا خانم هاي هم اتاقشان نيمي از روز را به غيبت كردند مشغولند ونيمه ديگر را به غر زدن. كه علي رغم پيگيري شديد، هم اتاقي سابق شما اين مسئله را انكار مي كند.
3ـ در كليه اتاق هاي ساختمان مذكور كه به صورت مختلط آقايان و خانمها حضور دارند، آقا و يا آقايان موجود در اتاق به شدت نسبت به استعداد و كارداني خانمها معترض و آنان را فاقد شايستگي لازم جهت احراز شغل هاي احراز شده مي دانند كه به صورت كاملا مشكوك هم اتاقي سابق شما اين مسئله به گونه اي ديگر مطرح نموده و شما را داراي شايستگي بيشتري جهت احراز سمت بالاتري مي داند و در كليه نشست هاي عمومي سخنان شما را تاييد و همراهي مي نمايد.
16 September 2003
چرا مي نويسم
1ـ دلم مي خواد كسي اين مطالب را بخونه و تشويقم كنه
2ـ دلم مي خواد بدون ناراحتي و شرم و حالت تدافعي گرفتن در پس پرده اين دنياي مجازي به انتقاد ها گوش بدو خودم را اصلاح كنم
3ـ دلم مي خواد يك آرشيو شخصي از واگويه هاي خودم داشته باشم
4ـ مي خوام خودم را امتحان كنم كه ببينم آيا مي توانم بنويسم
5ـ چقدر حرف براي گفتن دارم كه با حرفهاي روز قبلم فرق داره و كي چنته ام از حرف و سخن خالي مي شه
6ـ دلم مي خواد صادق باشم و خودم را سانسور نكنم
7ـ مي خوام ياد بگيرم ساده و روان باشم
8ـ نمي دانم
جمعه شب فيلم پزشك دهكده را ديدم جالب بود يك دوست همكار دكتر كويين آمده بود سراغش . خانم دكتر موفقي كه جراح ارشد يك بيمارستان بزرگ در يك شهر بزرگ بود . دكتر كويين در دوران دانشگاه دوست صميمي او بود.
اولش كمي دكتر كويين پكر بود و يك جوراي به موقعيت اجتماعي دوستش حسادت مي كرد در حالي ك دوستش دختر فقيري بود كه با سختي درس خوانده بود اما نكته جالبش يك جاي ديگر بود خانم دكتر موفق در يك مشاجره بك دفعه قاطي كرد و عقده كهنه سرباز كرد. او كه سالها با سختي كار كرده بود و به خاطر فقر تحقير شده بود حتي از دكتر كويين كه دوست صميمي اش بود و بدون در نظر گرفتن موقعيت اجتماعي اش با او رابطه برقرار كرده بود متنفر بود از پايين دست بودن از اين كه همه چيز را بايست با سگ دو زدن بدست بياره و ...
مهم نيست كه حالا موقعيت خوبي داره آن روزهاي سخت گذشته ولي فراموش نشده يك زخم كهنه است كه هر لحظه به هر تلنگر سر باز مي كنه.
زني را مي شناسم كه مثل هزارن زن ديگر است: شاغل، تحصيلكرده ، متاهل ، داراي رو فرزند (يك دختر و يك پسر) ، شوهرش هم مرد بدي نيست به عبارتي آنچه كه من از شوهر او مي دانم اين است مردي زحمتكش ، اهل خانواده ، كاري و بي صدا چند سال قبل آپارتماني خريده اند و به تازگي هم يك اتومبيل .
اگر به آنها نگه كني مشكلي نمي بيني اما به تازگي خانم بيمار شده آنهم چه «اعتياد» باورت مي شه آنهم به چه «هويج» نخند دروغ نمي گويم اتفاقا اگر بهش فكر كني بيشتر گريه آوره تا خنده دار.
نمي دانم كجاي كار لنگ زده كه خانم از چندي پيش شروع به خوردن ساديسمي هويج كرده به طوري كه روزي 3 الي 4 كيلو هويج خام مي خورده تا اينكه بيهوش مي شه و مي ربرنش دكتر. به علت زياده روي در خوردن هويج مبتلا به كم خوني شديد شده و خوردن هويج برايش ممنوع!
چندي قبل اين خانم را توي خيابان ديدم در حالي كه هر چند يك وقت دستش را داخل كيفش مي كرد يك چيزي دهانش مي گذاشت ، وقتي پرسيدم اين چيه گفت هويج در حال تركم حالا فقط روزي يك كيلوهويج مي خورم.
يك چيزي در او فوران كرده كه حتي خودش هم نمي دونست چيه و يا شايد مي دونست و خودش هم وجود او را انكار مي كنه.
اين صغرا و كبري را چيدم كه بگم من هم بله!!! ديروز سري يه سايت زيتون زدم از گذارندن تعطيلاتش نوشته بود كه مادرش مشغول آموزش رقص عربي بوده كه برادر و پدرش هم مشغول رقص شدند و .... يك دفعه يك چيزي توي قلبم تير كشيد و ناخودآگاه توي ذهنم گذشت «بچه لوس بورژوا» يك دفعه يك زخم من هم سرباز زد و دنبالش گشتم چرا از خوندن شادي زيتون و گذراندن يك روز خوب براي او غمگين شدم و عصباني ؟
هيچ وقت مادرم به من رقص ياد نداده اصلا او رقص بلد نبود ، هيچ وقت من و خانواده ام با هم بازي نكرديم و يا شايد يادم نمي آيد مسابقه نگذاشتيم و دسته جمعي دوچرخه سواري نكرديم و ...
فكر نكن بدبخت بودم ولي شاد نبودم يك زندگي معمولي بي رنگ ايراني داشتم
زيتون خانم متاسفم براي آنچه كه در ناخودآگاه ذهنم رفت اما منصفانه كه قضاوت مي كنم مي بينم كه خوشحالم از اينكه شادي
14 September 2003
13 September 2003
ديشب يك نفر مرد
نان گندم هنوز خوب است
نه اتفاقي نيافتاده ولي همين وحشتناك نيست كه حتي اگر بميري هم هنوز زندگي بدون تو جريان دارد به عبارتي خيلي هم مهم نيستي و يا بدتر اصلا مهم نيستي تو فقط يك حفره خالي در ذهن كساني كه تو را مي شناخته و يا دوستت داشته اند ايجاد مي كني يك حفره كه به معني اينكه ديگر ادامه ندارد آخرين حرفش را زد و آخرين قصه اش را گفت حتي اگر اين حرف آخرين حرفت نباشد و يا قصه ات نيمه تمام باشد مهم نيست كجاي كتاب زندگي هستي اين كتاب در هر كجاي آن كه باشي در بدترين و يا بهترين صفحه اش و يا در يكي از روزهاي ملال انگيزش، بايد بسته شود
البته اين رمز زندگي است وقتي زنده هستي و درباره ديگران اتفاق بيافتد اما در مورد خود آدم چه؟؟
09 September 2003
مي خواهم بروم
مي خواهم بمانم
دارم در اضطرابي مبهم زاده مي شوم
حتي مطمئن نيستم كه شعر بالا را درست نوشته باشم آقاي سيد علي صالحي اگر اشتباه نوشتم مرا ببخشيد.
ولي براستي اين وصف حال منه قلبم در حال خفه شدنه انگار يكنفر شستش را روي قلبم گذاشته و داره فشار مي ده
اين روزها از سگ روزترين روزهايي است كه تا بحال گذرانده ام
نگرانم
خشمگينم
غمگينم
مي ترسم
06 September 2003
حالم بده، دلم شور مي زنه، خدا كنه كار بيخ پيدا نكنه
آخه چرا؟؟؟
واقعا راسته ...
03 September 2003
اگر من چند سال پيش به دنيا مي آمدم چي مي شد، مثلا حدود پنجاه سال پيش، احتمالا 13 ـ14 سالگي شوهر كرده بودم و به غير از بچه اولم كه نصفه شبي حواسم نبوده و سينه ام افتاده بود روي راه نفسش و صبح وفتي بيدار شدم ديدم سرد كبوده و به غير بچه اي كه 6 ماهه توي شكمم بود و بر اثر هول و تكان ديدن جنازه مش عبدالله توي آب انبار انداخته بودم سه تا بچه زنده داشتم.
يك دختر 12ـ 13 ساله كه تازگي ها پسر مش علي لحافدوز آمده خواستگاريش، يك پسر تخس و سرتق كه سرش را از ته تراشيده و كله اش مانند كره جغرافيا پر از خط و خاله ، يك پسر بچه ريقوي هفت هشت ماهه كه از اول تابستان تب نوبه گرفته.
شوهرم كمي وسط سرش كچل است يك مرد ريزاندام، احتمالا معلم مدرسه نه يك تحصيلدار بازاره.
صبح سوار يك دوچرخه مي شه با يك خورجين كه پشت دوچرخه انداخته و چند تا دفتر و دستك توي آن هست و ميره بازار و قبل از نماز مغرب مي آيد خانه، من آبگوشتي را كه از ظهر بار گذاشتم را مي آورم سر سفره واسد (شوهرم) با مشت يك پيار را له مي كنه و با گوشت كوبيده مي خوره ، بعد يك ليوان دوغ را ير مي كشه و آروغ بلند و صدا داري مي زنه و با دست سفره را كناري مي زنه .
بعد از شام من قليانش را كوك مي كنم و او در حالي كه يك پيژامه راه راه پوشيده و تا سينه اش بالا كشيده چرتي مي زنه و خور خور مي كنه.
آخر شب هندوانه اي كه دم غروب با خودش آورده بود و توي حوض انداخته بود را جلو مي كشه و با چاقوي آشپزخانه كه من باهاش صبح گوشت پاك كردم و هنوز بوي چربي و دنبه مي ده هنوانه را قاچ مي كنه. هندوانه كال و سفيد، شروع مي كنه به جد و آباد رحيم خركچي كه هندوانه را از او خريده فحش دادن. بعد با نك چاقو وسط هر دو تا تكه هندوانه را در مي آورد و شروع مي كند به خوردن و در حالي كه آب هندوانه از لب و لوچه اش آويزان است براي رحيم خركچي خط و نشان مي كشه.
وسط هندوانه كه خالي شد سيني را هل مي ده طرف من، بلافاصله حسن پسره تخس و كچل يك نيمه هنوانه را مي قاپه و بطرف پشت بام فرار مي كنه
«الهي جز جيگر بزني الهي روي زمين گرم بخوري الهي ...»
نصفه ديگر را بين خودم و اختر( دختر بزرگم) تقسيم مي كنم، كمي از آب توي سيني كه لكه هاي چربي روي آن بسته شده توي دهن پسرك بيمارم عباس مي ريزم.
بوي كود باغچه كه هفته پيش اسد از چاه موال خانه كشيده و پاي درختها ريخته، كل حياط را گرفته عباس مرتب نق مي زنه و من در حالي كه سينه ام را توي دهنش مي چپانم محكم تكانش مي دهم . يواش يواش صداش قطع مي شه، اختر كه از صبح زود پاي دار قالي بوده و شانه زده گوشه آشپزخانه چرت مي زنه و حسن كه تابستانها شاگرد شيشه پز خانه است و پاي كوره شيشه پزي دم مي زنه تو راه پله هاي پشت بام كنار نصفه خالي هنوانه خوابش برده .
گوشه پشه بند را بلند مي كنم و وسط عباس و اسد دراز مي كشم ، بوي پياز داغ دستهام ، بوي عرق تن اسد، بوي كهنه كثيف عباس، بوي لجن حوض، بوي كود باغچه و ... همگي طبيعي ترين بوهاي زندگيم هستند و بدون هيچگونه ناراحتي به خواب مي رم.
غلتي مي زنم اسد با حرص به پهلوم مي كوبه «چته؟» پهلوم هنوز از روزي كه سر باديه مسي يك مني با عشرت زن ميراب محله دعوا كردم درد مي كنه.
قبل اذان دوباره صداي نق نق عباس بيدارم مي كنه سينه ام را به دهان عباس مي گذارم بچه بي رمق و خواب آلود سينه ام را مك مي زند و در حالي كه نيم خيز دستم را زير سرم گذاشتم چرت مي زنم. چيزي روي كمرم مي لغزد، نگاهي به بچه ها مي كنم اختر طبق عادتش دمر خوابيده و خودش را در چادرش پيچيده ، حسن كاملا چرخيده و بدنش بيرون از رختخواب افتاده هر دو تا غرق خوابند، سينه ام را از دهن عباس بيرون مي كشم و به طرف چشمهاي مشتاق اسد بر مي گردم.....
چقدر ساده گم شدي شبي كه باد مي وزيد
و ردپايي از تو را هنوز هم كسي نديد
دلم به من سپرده بود تو يك غروب مي رسي
بيا كه فصل غربت من و پرنده ها رسيد
بيا هنوز مي توان بروي ساحلي نشست
و روي ماسه هاي خيس دل شكسته اي كشيد
ولي هنوز قاصدك تو را خبر نكرده است
چقدر ساده گم شدي شبي كه باد مي وزيد
سالها پيش وقتي كتاب هزار و يكشب را مي خوندم به جاي قصه به فكر شهرزاد و حالت قصه گويي او بودم، شهرزاد نشسته يا كنار شاه دراز كشيده؟ شاه چي؟ با چشماي نيم بسته دراز كشيده و يا چهار زانو روبروي شهرزاد نشسته و در حالي كه تخمه مي شكنه به قصه گوش مي ده، يك وقتهايي كه خواهر شهرزاد ( فكر مي كنم اسمش مهرزاد بود) هم شنونده قصه بود، خوب او در چه حالتي است، مثلا مي تونست اين يك حالت باشه :
ملك جوانبخت دراز كشيده و كنارش شهرزاد با شكم گنده احتمالا سر پسر دومش حامله است نيم خيز كنارش خوابيده و در حال قصه گويي است صورتش بر اثر حاملگي ورم كرده و پاي چشمهاش گود رفته روي گردنش هم يك لك بزرگ قهو هاي كه پوسته پوسته شده افتاده پايين رختخواب مهرزاد با يك كاسه تخمه نشسته و داره به قصه گوش مي كنه شهرزاد مي رسه به وصف كنيرك مورد علاقه هارون الرشيد، شاه از زير چشم نگاهي به مهرزاد مي كنه، شهرزاد كه متوجه نگاه حسرت آلود و هيز ملك جوانبخت شدهبه خواهرش شده به هواي نوازش سينه شاه، مشتي از موهاي سينه او را مي كنه شاه آخي مي گه و آهي از ته دل مي كشه و چشمهاش را مي بندد در همبن وقت پسر اول شهرزاد كه سمت ديگرش خوابيده نقي مي زنه شهرزاد با عصبانيت دده سياه را صدا مي زنه و بچه را به بغل آن مي چپاند و بعد از چشم غره اي به مهرزاد با حرص رو به شاه مي گويد:
«اگر ملك جوانبخت تا فردا شب مهلتم دهد ادامه قصه را بگويم»
و شاه در حال غر غر كردن و غلت زدن مي گه:
«حالا بگير بخواب تا فردا»
02 September 2003
ديشب رفته بودم كنسرت كامكارها چه موسيقي! تمام وجود آدم را مي لرزاند به خصوص وقتي با قشنگترين غزل هاي حافظ تركيب شده باشد آن كه ديگه معجزه است ديشب دو تا آهنگ فارسي زيبا داشتند يكي غزل
ما شبي دست بر آريم و دعايي بكنيم غم هجران تو را چاره زجايي بكنيم
ديشب توي خواب اين آهنگ مرتب توي ذهنم تكرار مي شد و غزل حجاب چهره جان كه ديگه معركه بود توي بخش كردي با اين كه متوجه نمي شدم ولي اوراد خواني فوق العاده اي داشتند اگر بهشتي وجود داشته باشه فكر مي كنم يك چيزي توي اين مايه هاست
يك هواي خنك ترجيحا در محل كاخ نياوران يك اوراد خواني گروه كامكارها و يك ليوان چايي همراه يك شكلات مترو البته با يك پسر خوشگل و خوشتيپ كه كنارت نشسته باشد و با عاشقانه ترين شكل ممكن دست تو را گرفته باشد«سلطان جهانم به چنين روز غلامست»
يك خانم پير پشت سر من شديدا گريه مي كرد واقعا نفس همه گرفته بود حتي گروهي كه كنار من ايستاده بودند و مرتب حرف مي زدند براي چند لحظه خفه خون گرفتند
ديشب اولش بسيار عصباني شدم چند تا جوان كنارم بودند كه مرتب حرف مي زدند يكبار در بين دو آهنگ به دختر جواني كه همراهشون بود گفتم كه فاصله دهان آنها با گوش من كمتر از فاصله بلندگو تا آن است و من هيچي نمي شنوم، ولي فكر مي كنيد چه واكنشي نشان داد برگشت به چند تا غول بي شاخ و دمي كه كنارش نشسته بودند گفت حرف نزنيد دعوامون كردند بعد يك از گنده ترين غولها گفت اگر لازمه چاقو دارم و من خيلي آروم بلند شدم و رفتم يك گوشه ايستادم و تمام طول كنسرت ايستاده به موزيك گوش دادم البته اصلا نترسيدم باور كنيد
if (location.href.indexOf("archive") != -1) {
document.write("
current")
}