اگر من چند سال پيش به دنيا مي آمدم چي مي شد، مثلا حدود پنجاه سال پيش، احتمالا 13 ـ14 سالگي شوهر كرده بودم و به غير از بچه اولم كه نصفه شبي حواسم نبوده و سينه ام افتاده بود روي راه نفسش و صبح وفتي بيدار شدم ديدم سرد كبوده و به غير بچه اي كه 6 ماهه توي شكمم بود و بر اثر هول و تكان ديدن جنازه مش عبدالله توي آب انبار انداخته بودم سه تا بچه زنده داشتم.
يك دختر 12ـ 13 ساله كه تازگي ها پسر مش علي لحافدوز آمده خواستگاريش، يك پسر تخس و سرتق كه سرش را از ته تراشيده و كله اش مانند كره جغرافيا پر از خط و خاله ، يك پسر بچه ريقوي هفت هشت ماهه كه از اول تابستان تب نوبه گرفته.
شوهرم كمي وسط سرش كچل است يك مرد ريزاندام، احتمالا معلم مدرسه نه يك تحصيلدار بازاره.
صبح سوار يك دوچرخه مي شه با يك خورجين كه پشت دوچرخه انداخته و چند تا دفتر و دستك توي آن هست و ميره بازار و قبل از نماز مغرب مي آيد خانه، من آبگوشتي را كه از ظهر بار گذاشتم را مي آورم سر سفره واسد (شوهرم) با مشت يك پيار را له مي كنه و با گوشت كوبيده مي خوره ، بعد يك ليوان دوغ را ير مي كشه و آروغ بلند و صدا داري مي زنه و با دست سفره را كناري مي زنه .
بعد از شام من قليانش را كوك مي كنم و او در حالي كه يك پيژامه راه راه پوشيده و تا سينه اش بالا كشيده چرتي مي زنه و خور خور مي كنه.
آخر شب هندوانه اي كه دم غروب با خودش آورده بود و توي حوض انداخته بود را جلو مي كشه و با چاقوي آشپزخانه كه من باهاش صبح گوشت پاك كردم و هنوز بوي چربي و دنبه مي ده هنوانه را قاچ مي كنه. هندوانه كال و سفيد، شروع مي كنه به جد و آباد رحيم خركچي كه هندوانه را از او خريده فحش دادن. بعد با نك چاقو وسط هر دو تا تكه هندوانه را در مي آورد و شروع مي كند به خوردن و در حالي كه آب هندوانه از لب و لوچه اش آويزان است براي رحيم خركچي خط و نشان مي كشه.
وسط هندوانه كه خالي شد سيني را هل مي ده طرف من، بلافاصله حسن پسره تخس و كچل يك نيمه هنوانه را مي قاپه و بطرف پشت بام فرار مي كنه
«الهي جز جيگر بزني الهي روي زمين گرم بخوري الهي ...»
نصفه ديگر را بين خودم و اختر( دختر بزرگم) تقسيم مي كنم، كمي از آب توي سيني كه لكه هاي چربي روي آن بسته شده توي دهن پسرك بيمارم عباس مي ريزم.
بوي كود باغچه كه هفته پيش اسد از چاه موال خانه كشيده و پاي درختها ريخته، كل حياط را گرفته عباس مرتب نق مي زنه و من در حالي كه سينه ام را توي دهنش مي چپانم محكم تكانش مي دهم . يواش يواش صداش قطع مي شه، اختر كه از صبح زود پاي دار قالي بوده و شانه زده گوشه آشپزخانه چرت مي زنه و حسن كه تابستانها شاگرد شيشه پز خانه است و پاي كوره شيشه پزي دم مي زنه تو راه پله هاي پشت بام كنار نصفه خالي هنوانه خوابش برده .
گوشه پشه بند را بلند مي كنم و وسط عباس و اسد دراز مي كشم ، بوي پياز داغ دستهام ، بوي عرق تن اسد، بوي كهنه كثيف عباس، بوي لجن حوض، بوي كود باغچه و ... همگي طبيعي ترين بوهاي زندگيم هستند و بدون هيچگونه ناراحتي به خواب مي رم.
غلتي مي زنم اسد با حرص به پهلوم مي كوبه «چته؟» پهلوم هنوز از روزي كه سر باديه مسي يك مني با عشرت زن ميراب محله دعوا كردم درد مي كنه.
قبل اذان دوباره صداي نق نق عباس بيدارم مي كنه سينه ام را به دهان عباس مي گذارم بچه بي رمق و خواب آلود سينه ام را مك مي زند و در حالي كه نيم خيز دستم را زير سرم گذاشتم چرت مي زنم. چيزي روي كمرم مي لغزد، نگاهي به بچه ها مي كنم اختر طبق عادتش دمر خوابيده و خودش را در چادرش پيچيده ، حسن كاملا چرخيده و بدنش بيرون از رختخواب افتاده هر دو تا غرق خوابند، سينه ام را از دهن عباس بيرون مي كشم و به طرف چشمهاي مشتاق اسد بر مي گردم.....
if (location.href.indexOf("archive") != -1) {
document.write("
current")
}