به يك پسر كوچك 18 ماهه فكر مي كنم كه يك پتوي زرد را بغل كرده وغصه دار رو به پنجره حياط نشسته ، پتوي زردش تنها چيزي كه او را با خانه به آنجايي كه به او تعلق داشته و روزهاي زيادي را آنجا طي كرده مرتبط مي كنه ، پتو را بغل كرده و چشم به حياط ساكت و وحشت زده منتظر كسي است كه او را بشناسد و مهربانانه در اغوش بگيرد .
و من اينجا در حسرت در اغوش گرفتنش نشستم و با ياد وحشت صبح گاهي به خود مي لرزم
if (location.href.indexOf("archive") != -1) {
document.write("
current")
}