شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
29 September 2003
 
خسته ، بي انگيزه و بيكار با انبوهي از فكر و ايده دارم خودم را مجبور مي كنم كه فكر نكنم و منتظرباشم تا ساعت كار تمام بشه و برگردم به خانه ، توي خانه هم منتظرم برگردم سر كار.
يكي از بدترين چيزها در دنيا اينه كه وقتت را و اعصابت را بفروشي نه فكر و علاقمندي در كار باشه نه خلاقيت و ابتكار ، فقط بايد جوري كار كني كه آب از آب تكان نخوره
حالم از اين جا بهم مي خوره ، زير دست آدمي ترسو و بدون انديشه كار كردن آدم را خرفت و كودن مي كنه و ساعات گرانبهاي را از آدم مي دزده كه بعدها حسرتش را مي خوره
افسوس كه شهامت رها كردن را ندارم و يا بهتر كه فكر مي كنم اميد ندارم، اميد اينكه جاي ديگر و يا وقت ديگر اتفاق بهتري مي افته انگار آسمون همه جا و همه وقت همين رنگ نحسي را داره كه اينجا داره
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home