ديشب رفته بودم كنسرت كامكارها چه موسيقي! تمام وجود آدم را مي لرزاند به خصوص وقتي با قشنگترين غزل هاي حافظ تركيب شده باشد آن كه ديگه معجزه است ديشب دو تا آهنگ فارسي زيبا داشتند يكي غزل
ما شبي دست بر آريم و دعايي بكنيم غم هجران تو را چاره زجايي بكنيم
ديشب توي خواب اين آهنگ مرتب توي ذهنم تكرار مي شد و غزل حجاب چهره جان كه ديگه معركه بود توي بخش كردي با اين كه متوجه نمي شدم ولي اوراد خواني فوق العاده اي داشتند اگر بهشتي وجود داشته باشه فكر مي كنم يك چيزي توي اين مايه هاست
يك هواي خنك ترجيحا در محل كاخ نياوران يك اوراد خواني گروه كامكارها و يك ليوان چايي همراه يك شكلات مترو البته با يك پسر خوشگل و خوشتيپ كه كنارت نشسته باشد و با عاشقانه ترين شكل ممكن دست تو را گرفته باشد«سلطان جهانم به چنين روز غلامست»
يك خانم پير پشت سر من شديدا گريه مي كرد واقعا نفس همه گرفته بود حتي گروهي كه كنار من ايستاده بودند و مرتب حرف مي زدند براي چند لحظه خفه خون گرفتند
ديشب اولش بسيار عصباني شدم چند تا جوان كنارم بودند كه مرتب حرف مي زدند يكبار در بين دو آهنگ به دختر جواني كه همراهشون بود گفتم كه فاصله دهان آنها با گوش من كمتر از فاصله بلندگو تا آن است و من هيچي نمي شنوم، ولي فكر مي كنيد چه واكنشي نشان داد برگشت به چند تا غول بي شاخ و دمي كه كنارش نشسته بودند گفت حرف نزنيد دعوامون كردند بعد يك از گنده ترين غولها گفت اگر لازمه چاقو دارم و من خيلي آروم بلند شدم و رفتم يك گوشه ايستادم و تمام طول كنسرت ايستاده به موزيك گوش دادم البته اصلا نترسيدم باور كنيد
if (location.href.indexOf("archive") != -1) {
document.write("
current")
}