شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
16 September 2003
 
جمعه شب فيلم پزشك دهكده را ديدم جالب بود يك دوست همكار دكتر كويين آمده بود سراغش . خانم دكتر موفقي كه جراح ارشد يك بيمارستان بزرگ در يك شهر بزرگ بود . دكتر كويين در دوران دانشگاه دوست صميمي او بود.
اولش كمي دكتر كويين پكر بود و يك جوراي به موقعيت اجتماعي دوستش حسادت مي كرد در حالي ك دوستش دختر فقيري بود كه با سختي درس خوانده بود اما نكته جالبش يك جاي ديگر بود خانم دكتر موفق در يك مشاجره بك دفعه قاطي كرد و عقده كهنه سرباز كرد. او كه سالها با سختي كار كرده بود و به خاطر فقر تحقير شده بود حتي از دكتر كويين كه دوست صميمي اش بود و بدون در نظر گرفتن موقعيت اجتماعي اش با او رابطه برقرار كرده بود متنفر بود از پايين دست بودن از اين كه همه چيز را بايست با سگ دو زدن بدست بياره و ...
مهم نيست كه حالا موقعيت خوبي داره آن روزهاي سخت گذشته ولي فراموش نشده يك زخم كهنه است كه هر لحظه به هر تلنگر سر باز مي كنه.
زني را مي شناسم كه مثل هزارن زن ديگر است: شاغل، تحصيلكرده ، متاهل ، داراي رو فرزند (يك دختر و يك پسر) ، شوهرش هم مرد بدي نيست به عبارتي آنچه كه من از شوهر او مي دانم اين است مردي زحمتكش ، اهل خانواده ، كاري و بي صدا چند سال قبل آپارتماني خريده اند و به تازگي هم يك اتومبيل .
اگر به آنها نگه كني مشكلي نمي بيني اما به تازگي خانم بيمار شده آنهم چه «اعتياد» باورت مي شه آنهم به چه «هويج» نخند دروغ نمي گويم اتفاقا اگر بهش فكر كني بيشتر گريه آوره تا خنده دار.
نمي دانم كجاي كار لنگ زده كه خانم از چندي پيش شروع به خوردن ساديسمي هويج كرده به طوري كه روزي 3 الي 4 كيلو هويج خام مي خورده تا اينكه بيهوش مي شه و مي ربرنش دكتر. به علت زياده روي در خوردن هويج مبتلا به كم خوني شديد شده و خوردن هويج برايش ممنوع!
چندي قبل اين خانم را توي خيابان ديدم در حالي كه هر چند يك وقت دستش را داخل كيفش مي كرد يك چيزي دهانش مي گذاشت ، وقتي پرسيدم اين چيه گفت هويج در حال تركم حالا فقط روزي يك كيلوهويج مي خورم.
يك چيزي در او فوران كرده كه حتي خودش هم نمي دونست چيه و يا شايد مي دونست و خودش هم وجود او را انكار مي كنه.
اين صغرا و كبري را چيدم كه بگم من هم بله!!! ديروز سري يه سايت زيتون زدم از گذارندن تعطيلاتش نوشته بود كه مادرش مشغول آموزش رقص عربي بوده كه برادر و پدرش هم مشغول رقص شدند و .... يك دفعه يك چيزي توي قلبم تير كشيد و ناخودآگاه توي ذهنم گذشت «بچه لوس بورژوا» يك دفعه يك زخم من هم سرباز زد و دنبالش گشتم چرا از خوندن شادي زيتون و گذراندن يك روز خوب براي او غمگين شدم و عصباني ؟
هيچ وقت مادرم به من رقص ياد نداده اصلا او رقص بلد نبود ، هيچ وقت من و خانواده ام با هم بازي نكرديم و يا شايد يادم نمي آيد مسابقه نگذاشتيم و دسته جمعي دوچرخه سواري نكرديم و ...
فكر نكن بدبخت بودم ولي شاد نبودم يك زندگي معمولي بي رنگ ايراني داشتم
زيتون خانم متاسفم براي آنچه كه در ناخودآگاه ذهنم رفت اما منصفانه كه قضاوت مي كنم مي بينم كه خوشحالم از اينكه شادي
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home