شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
21 September 2003
 
آنقدر دلم هواي سفر كرده كه اندازه نداره ، توي ماشين نشسته باشي يك بارون ريز و مداوم مجبورت كنه مرتب برف پاك كن را بزني صداي يك آهنگ قشنگ و دلچسب هم صداش بلند باشه مهم نيست كه خواننده اش شهرام ناظري يا پينك فلويد و يا حتي اندي باشه مهم اينكه دل چسب باش يك ليوان چاي داغ و چند تا خرما و يك جاده خيس و پسركي كه نايلون به سر تمشك مي فروشه....
سلطان جهان به چنين روز غلامست
اما حيف سه روز تعطيلي مفت و من هيچ جا نمي تونم برم مجبورم بنشينم تو خانه وبچه داري كنم
بيچاره من
بيچاره بچه ام
بيچاره جاده
بيچاره باران
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home