شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
03 September 2003
 
سالها پيش وقتي كتاب هزار و يكشب را مي خوندم به جاي قصه به فكر شهرزاد و حالت قصه گويي او بودم، شهرزاد نشسته يا كنار شاه دراز كشيده؟ شاه چي؟ با چشماي نيم بسته دراز كشيده و يا چهار زانو روبروي شهرزاد نشسته و در حالي كه تخمه مي شكنه به قصه گوش مي ده، يك وقتهايي كه خواهر شهرزاد ( فكر مي كنم اسمش مهرزاد بود) هم شنونده قصه بود، خوب او در چه حالتي است، مثلا مي تونست اين يك حالت باشه :
ملك جوانبخت دراز كشيده و كنارش شهرزاد با شكم گنده احتمالا سر پسر دومش حامله است نيم خيز كنارش خوابيده و در حال قصه گويي است صورتش بر اثر حاملگي ورم كرده و پاي چشمهاش گود رفته روي گردنش هم يك لك بزرگ قهو هاي كه پوسته پوسته شده افتاده پايين رختخواب مهرزاد با يك كاسه تخمه نشسته و داره به قصه گوش مي كنه شهرزاد مي رسه به وصف كنيرك مورد علاقه هارون الرشيد، شاه از زير چشم نگاهي به مهرزاد مي كنه، شهرزاد كه متوجه نگاه حسرت آلود و هيز ملك جوانبخت شدهبه خواهرش شده به هواي نوازش سينه شاه، مشتي از موهاي سينه او را مي كنه شاه آخي مي گه و آهي از ته دل مي كشه و چشمهاش را مي بندد در همبن وقت پسر اول شهرزاد كه سمت ديگرش خوابيده نقي مي زنه شهرزاد با عصبانيت دده سياه را صدا مي زنه و بچه را به بغل آن مي چپاند و بعد از چشم غره اي به مهرزاد با حرص رو به شاه مي گويد:
«اگر ملك جوانبخت تا فردا شب مهلتم دهد ادامه قصه را بگويم»
و شاه در حال غر غر كردن و غلت زدن مي گه:
«حالا بگير بخواب تا فردا»
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home