شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
22 October 2003
 
شفافيت
داشتم در مورد كيف هاي فكر مي كردم كه مي شود هر روزه دست تعداد زيادي از خانمهاو اخيرا دست دانشجويان و دانش آموزان ديده مي شود منظورم كيفها و فولدر هاي شفافي هستند كه مي توان داخلشان را ديد.
تا به حال كيس هاي شفاف و شيشه اي كامپيوترها را ديده ايد؟ من كه وقتي براي اولين بار ديدم احساي بدي بهم دست داد مثل اينكه اعضاي داخلي يك آدم را تماشا مي كنم مثلا فكر كنيد پوست هم شفاف بود و از پشت پوست بدنمان محتويات شكممان را مي ديديم و يا جريان سيال خون و ....
به فيلم ها اروپايي و آمريكاي كه دقت كنيم مي بينيم خانه ها پرده ندارند به جز خانه هاي اشرافي و قصرهاي قديمي
به نوع لباس پوشيدن و فاشيون كه نگاه كنيم يك جور برهنگي توي چشم مي زند اصلا چيزي كه بيشتر به نظر مي آيد تعمد و اصرار در برهنگي است تا تمايل به باز بودن لباس و عدم پوشش كامل
يك اتفاقي داره مي افته كه اينها مي تواند از نشانه هايش باشد و يا شايد هم اتفاق افتاده و مواردي از اين دست، نتايج آن است .
دو سه روز است كه ذهنم عجيب مشغول شده و به دو فرضيه رسيدم ياد كتاب «نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد» از اوريانا فالاچي افتادم كه مي گفت «حقيقت ابعاد مختلفي دارند و هر كس از ديدگاه خود آن را مي بيند و ممكن است اين ديدگاه ها كاملا متضاد باشند اما بخشي از حقيقت آن واقعيت است( نقل به مضمون)» حالا در اين اصرار به برهنگي دوتا فرضيه من اين است:

1ـ به نظر مي آيد آدمها در يك تعقل جمعي و تاريخي به اين نتيجه رسيدند كه نيازي به پوشش نيست حتي اگر مسئله يك عيب و نقص باشد به عبارتي واقعيت محكمتر و زنده تر از آن است كه احتياج به لا پوشاني داشته باشد و اين مبارزه اي است بر عليه سانسور خود ساسوري و ديگرسانسوري

2ـ ديگران خيلي مهم نيستند و نظر آنها در مورد من مهم نيست هم اين من و هم آن ديگران تك تك آدم ها را شامل مي شود مثلا نظر ديگران در مورد آنچه در خانه من رخ مي دهد و مي توانند از پس شيشه هاي بدون پرده ببينند مهم نيست من احتياج به نور و هوا دارم
چرا بايد عيوب جسمي خودم را بپوشانم من علاقمند به برهنگي هستم من حتي براي واژه هاي حجب و حيا تره هم خورد نمي كنم اين ها كلمات اختراعي افرادي ترسو بوده كه خودشان را باور ندارشتند

01 October 2003
 
«خود سانسوري ممنوع»

يك جاي كار اشكال داره ، بالاخره بايد اين را به يك كسي گفت ، حتي اگر شده به خودم
حرفهاي كه نمي دونم اصلا گفتنش درسته يا نه
ولي وقتي هست فارغ از اين كه درست هست يا نه وجود داره

- ازدواج كردم چون :
دوستش داشتم
فكر مي كردم دير مي شه
كسي ديگري نبود
نمي دونم

- او چه جور مرديه ؟
خوبه
مهربانه
مي شه با او راحت بود
زياد تو كارت فضولي نمي كنه
سربسرت هم نمي ذاره

- مشكلم چيه ؟
خسته ام
يك وقتهايي احساس مي كنم بريدم و فكر مي كنم بايد از اول شروع كنم
دلم مي خواد يك جاي ديگه بودم و اصلا كس ديگري بودم

خوشي زده زير دلم ....
نمي دونم اسم اين خوشي يا نه ، نه اين كه هميشه غصه دار باشم و غمگين ، ولي اين حس وجود داره ، يك وقتهاي فكر مي كنم كاش آدم بدي بود ، كاش وقتي مي رم خانه ببينم با يك زن ديگه لخت تو بغل هم دراز كشيدن ، كاش يك نفر بهم زنگ مي زد و مي گفت «شنيدم با يك زن ديگه ارتباط داره» يا حتي يك روز جمعه كه داريم دوتايي فيلم سينايي تماشا مي كنيم يك زن جوان در بزنه و بگه من زن اين آقام و با انگشتهاش او را نشان بده
گاهي كه اين فكرها به سرم مي زنه فكر مي كنم خوب من چه مي كنم و يا بايد چه كنم ؟
- مي تونم صبورانه و ساكت خودم را كنار بكشم و ساكم را بردارم و از خانه بيام بيرون
- مي تونم فرياد بزنم و زن و او را با هم از خانه بيرون بندازم و بعد بشينم زار زار گريه كنم حتي مي تونم برم دادگاه و تقاضاي مهريه و نفقه بكنم
- مي تونم او را ببخشم و او قسم بخوره كه اشتباه كرده و به پليس 110 زنگ بزنم تا دفع مزاحمت آن زن را بكنه
بعد دلم براي خودم مي سوزه و ياد كتاب «وامانده » مي افتم و احساس مي كنم خرد شدم ، بايد براي همه توضييح بدهم كه او به من خيانت كرده و نقش يك زن خيانت ديده بي گناه را بازي كنم .
گاهي فكر مي كنم اگر او بميره چي ؟ مثلا در يك حادثه رانندگي ، بعد من با سكوت بدون داد و فرياد و اشك و آه لباس سياه مي پوشم و مثلا يك مجسمه سنگي ساكت و سرد به تسليت ها گوش مي دهم بعد از چند ماه دوباره عاشق مي شم و بدون ازدواج و تنها با عشق زندگي مي كنم رها آزاد و عاشق
بعد از همه اين فكرها از خودم بدم مي آيد از اينكه درباره او اينگونه فكر كردم پشيمان مي شم و با يك چرخش ناگهاني مهربانانه نگاهش مي كنم


 
رفته ها را دست « بود » از دامن هستي گرفت
در ميان آنچه « خواهد بود » افكند وگريخت
آنچه با ما هست دمي و لحظه اي است
نوش كن درياب پيمانه را، ساغر بريخت
 
ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا كن
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home