«خود سانسوري ممنوع»
يك جاي كار اشكال داره ، بالاخره بايد اين را به يك كسي گفت ، حتي اگر شده به خودم
حرفهاي كه نمي دونم اصلا گفتنش درسته يا نه
ولي وقتي هست فارغ از اين كه درست هست يا نه وجود داره
- ازدواج كردم چون :
دوستش داشتم
فكر مي كردم دير مي شه
كسي ديگري نبود
نمي دونم
- او چه جور مرديه ؟
خوبه
مهربانه
مي شه با او راحت بود
زياد تو كارت فضولي نمي كنه
سربسرت هم نمي ذاره
- مشكلم چيه ؟
خسته ام
يك وقتهايي احساس مي كنم بريدم و فكر مي كنم بايد از اول شروع كنم
دلم مي خواد يك جاي ديگه بودم و اصلا كس ديگري بودم
خوشي زده زير دلم ....
نمي دونم اسم اين خوشي يا نه ، نه اين كه هميشه غصه دار باشم و غمگين ، ولي اين حس وجود داره ، يك وقتهاي فكر مي كنم كاش آدم بدي بود ، كاش وقتي مي رم خانه ببينم با يك زن ديگه لخت تو بغل هم دراز كشيدن ، كاش يك نفر بهم زنگ مي زد و مي گفت «شنيدم با يك زن ديگه ارتباط داره» يا حتي يك روز جمعه كه داريم دوتايي فيلم سينايي تماشا مي كنيم يك زن جوان در بزنه و بگه من زن اين آقام و با انگشتهاش او را نشان بده
گاهي كه اين فكرها به سرم مي زنه فكر مي كنم خوب من چه مي كنم و يا بايد چه كنم ؟
- مي تونم صبورانه و ساكت خودم را كنار بكشم و ساكم را بردارم و از خانه بيام بيرون
- مي تونم فرياد بزنم و زن و او را با هم از خانه بيرون بندازم و بعد بشينم زار زار گريه كنم حتي مي تونم برم دادگاه و تقاضاي مهريه و نفقه بكنم
- مي تونم او را ببخشم و او قسم بخوره كه اشتباه كرده و به پليس 110 زنگ بزنم تا دفع مزاحمت آن زن را بكنه
بعد دلم براي خودم مي سوزه و ياد كتاب «وامانده » مي افتم و احساس مي كنم خرد شدم ، بايد براي همه توضييح بدهم كه او به من خيانت كرده و نقش يك زن خيانت ديده بي گناه را بازي كنم .
گاهي فكر مي كنم اگر او بميره چي ؟ مثلا در يك حادثه رانندگي ، بعد من با سكوت بدون داد و فرياد و اشك و آه لباس سياه مي پوشم و مثلا يك مجسمه سنگي ساكت و سرد به تسليت ها گوش مي دهم بعد از چند ماه دوباره عاشق مي شم و بدون ازدواج و تنها با عشق زندگي مي كنم رها آزاد و عاشق
بعد از همه اين فكرها از خودم بدم مي آيد از اينكه درباره او اينگونه فكر كردم پشيمان مي شم و با يك چرخش ناگهاني مهربانانه نگاهش مي كنم
if (location.href.indexOf("archive") != -1) {
document.write("
current")
}