آش شله قلم کار
1-دیروز از ساعت 6 صبح بیدار شدم و تا 6:30 بعد از ظهر در جلسه اداری بودم فکر کنم باید مکافات گم گاری ماه رمضان را بپردازیم
2- قبل از جلسه چند تا از همکاراتن برای تبریک عید آمدند دفتر ما جالب بود یکی از آقایان که خود را روشنفکر محسوب می کند ( اما از نوع ترکی) ادعا می کرزد در چند ساله اخیر خانمها به بیش فعهالی دچار شده اند و باید جلوی آنها را گرفت چه معنی می دهد که 60 درصد پذیرفته شدگان خانم باشند البته ایشان به فرصت های برابر معتقد بود وقتی به او گفتم زنان سهمیه بیشتری به دست آورده اند چون نمره وزنی بالاتری کسب کرده اند نه این که لطفی به آنها شده و در صورت تعدیل این قضیه به معنی این است که پسری که معلومات کمتری دارد به علت جنسیت حق ورود داشته باشد و دختری به علت جنسیت خود در صورت داشتن نمره بالاتر از ورود به دانشگا محروم می شود آخرین برگه آزاد اندیشی خود را رو کرد گفت من دهاتی هستم این ها را قبول ندارم !!
3- ماشین من و یا به عبارت بهتر ماشین دوم شازده یک پراید 81 است که البته وضعیت ظاهری خوبی ندارد (که البته من در این بی تقصر نیستم) چند وفت قبل به شازده گفتم بهتر آن را عوض کنیم دیروز تو اداره زنگ زده که یک ریو مدل 84 پیدا کردم 9 میلیون می خواهی؟
-آره چرا که نه
-پول داری؟
- من ؟
- منظورم اینه که پول داریم؟
- تو خودت چی فکر می کنی؟ پول داری؟
- الان که چک داریم ولی انشالله به زودی می خریم
و من خوشحال و شادان می شوم از توجه شازده به وضعیت خودم و تمام روز خوش خوشانم می شود که او دستش تنگ است اما به فکر من هست شب شازده می گه: ماشین منهم به خرج افتاده ( ماشین شازده زانتیا 84 است) باید عوضش کنم یک تویوتا سراغ کردم عروس! یک 5-6 میلیون باید بگذارم روی پول ماشین
- پول داری؟
- جور می شه
این هم از توجهات شازده!!!
4- دیشب به به میرزا لگوی کشتی دزدان دریایی را ریخته تو یک کیسه پلاستیکی و اعلام کرده که من می خواهم این را فردا ببرم مهد کودک اشکان و آرش گفتند تو را خدا ما لگوی دزدان دریایی نداریم بیار بازی کنیم
- نه قطعاتتش را گم می کنی
- مواظبم
- اجازه نداری
- مال خودمه باباجی برای من خریده گفته ببر مهد کودک
- نه او هم اجازه نمی ده
- ازش بپرسیم؟
نتیجه گفتگوی تلفنی به به میرزا با باباجی
-باباجی شهرزاد نمی ذاره لگوم را ببرم مهد کودک
-ببر پسرم من باهاش دعوا می کنم که تو را اذیت کرده !!!
23 مهر 86
14 October 2007
پس از تعطیلات
1- شنبه عید فطر بود و تعطیل، تعطیلات خوبی بود، عید مبارک
2- زندگی سرشار از لذت های کوچکی است که اغلب فراموش می کنیم به یاد بیاوریم مثل لذت خوردن یک لیوان چای پشت میز کار در ساعت 10 صبح
3- روز پنج شنبه رفتیم باغ البته به علت کمبود بنزین مسافر هم داشتیم یک دخترعمو با بارشیشه و همسرش
4- سال دخترعموی پرپر شده ام بود چقدر زمان زود و گاه بیرحمانه می گذرد بیچاره عمو و خانمش تقاص چه چیزهای را باید پس بدهند ؟ واقعا وضعیت رقت انگیزی دارند که برای دشمنت هم آرزو نمی کنی دنیا دار مکافات است البته شاید قضاوت کردن درست نباشد باید به خاستگاه و زمان دقت کرد بعد اعمال را سنجید به قول مارکس تحلیل مشخص در شرایط مشخص
5- ظهر جمعه سر به به میرزا شکست در حال مسابقه دادن با عسل زمین خورده بود چه قشقرقی کرد اما شکستگی مهمی نبود. با سر باند پیچی شده از او عکس گرفتیم نیم ساعت بعد یادش رفت.
6- ماه تولد به به میرزا اسفند است تقریبا هر روز که بیدار می شه می پرسه حالا چه ماهی هستیم؟ بعد از این چه ماهی می شه ؟ باید برایش بشماری تا برسه به اسفند من سر به سرش گذاشتم و گفتم امسال اسفند نداریم ، اسفند را من با قیچی آهنی بریدم انداختم دور جاش 2 تا بهمن (ماه تولد خودم گذاشتم) در حال گریه که داشتیم سرش را باند پیچی میکردیم می گه اسفند می ذاری سرجاش؟
7- به به میرزا پسر خجالتی است البته الان خیلی بهتر شده است مثلا قبلا اگر همسایه ها را توی راهرو یا آسانسور می دید خودش را پشت من قایم می کرد حالا بهتر شده اما هنوز سلام نمی کنه و خجالت می کشه اما جالبه که اصلا ترسو نیست مثلا در بازی پلنگ صورتی یک اسکلت دنبال او می کنه که یک تکه پازل را از پلنگ صورتی بگیره به به میرزا می گه بچه عمو اسکلته پازلش گم شده باباش داره دنبالش می گرده و یا تا حالا یادم نمی آید از حیوانی ترسیده باشد نگاهش به خدا از همه جالبتره دیروز تو ماشین می گفت وقتی ما شوخی می کنیم و می خندیم خدا هم می خنده
8- واقعا امیدوارم مدرسه و جامعه این تصور مهربان خدا را برای او تبدیل به اسطوره وحشت نکنه کاری که با ما کرد شازده از قول دوستش که دانشجوی دکتری ارتباطات است در مورد تاثیر مدرسه و تصویر سازی ماندگار او صحبت کرده و گفته یک دختر بچه حتی موقع خواب هم روسریش را باز نمی کرده و می گفته خدا من را می بینه و می بره جهنم! خودم وقتی مدرسه می رفتم یادم هست که معلم دینی و قرانمان سر کلاس برای ما بچه های 8 – 9 ساله می گفت اگر یک تار مویتان بیرون باشد در روز آخرت آن مو تبدیل به مار میشود و از سرتان آویزان می شه . چه تصویر سازی جالبی از خداری رحمان و رحیم!
9- دیروز به خودم امیدوار شده بعد از سالها ( 15 -20 سال) از درخت بالا رفتم و کلی زال زالک برای به به میرزا چیدم خودم باورم نمی شد که بتونم از درخت بالا برم بگذریم که تمام دستمام با شاخه های درخت خراشیده و دیشب حسابی کت و کولم درد می کرد.
10- خانه مان اساسی کثیف است و دلم می خواد زودتر تمیزش کنم
11-چقدرصبح زود بیدار شدن سخت بود امروز با مصیبت بیدار شدم اما عوضش خیابانها خلوت بود اولین کسی بودم که به اداره رسیدم و در واحد را باز کردم به نظرم مهم بود که روز اول تغییر ساعت کار برای اینکه بقیه همکارنم خودشون مکلف به آمدن سر وقت بکنند این است که خودم زودتر از بقیه بیایم ( هرچند که هنوز همکارنم محترم و محترمه نزول اجلال نکرده اند ظاهرا کمی خشونت لازم است- شهرزاد خشن می شود)
22 مهر 1386
11 October 2007
1- دیروز روز سختی بود
2- رییس تدارکات و من سر یک موضوع اصطکاک داشتیم نه این که من مقصر باشم ولی چون بعضی ها عادت دارند در برخورد مشکلات به جای حل مسئله بحران سازی کرده و فرافکنی کنند تمام تلاش آن آقای محترم این بود که من را به عنوان مقصر معرفی کند دیروز طرفهای ظهر خیلی عصبانی بودم بیشتر از همه از خودم که چرا شهامت این را ندارم که تلفن دست بگیرم و چند تا کلفت بارش کنم
3- طرفهای عصر وقتی خانه بودم زنگ زد و با لطف و محبت گفت من مشکل را حل کرده ام مثلا می خواست منت بگذارد ولی من هم یک چیزی گفتم که فکر کنم هنوز داره می سوزه گفتم :" شما پیر ما هستید از شما یک چنین برخوردی بعیده" بیچاره مثل اسفند روی آتیش شد که مگه من چند سالمه؟!!!!
4- دیروز بعد از مدتها به قول شازده از سرمایه گذاری انجام داده استفاده کردیم!
5- به به میرزا با مامان جی و بابای خودش رفته باغ یعنی یک جوری من و شازده زوززورکی انداختیم گردنشان تا بیایند او را با خودشان ببرند البته قرار است امروز هم ما برویم ( الته پس از تعطیلی اداره . فکر کنم در یک ماهه اخیر اولین پنجشنبه است که می آیم سرکار)
6- عصری کلی سریالهای خنک دیدم و به اتاق شازده رفتم و در غیبت او با کامپیوترش بازی کردم.
7- وقتی به به میرزا خیلی کوچک بود قبل از اینکه بتونه من را صدا کند عاشق کامپیوتر بود آن موقع خانه مان یک اتاق خواب داشت و تخت به به میرزا بغل تخت خودمان بود اگر کامپیوتر را روشن می کردیم با صدای بالا آمدن ویندوز بیدار می شد و با هیجان می گفت"ته ته" این علامت اختصاری او بود برای یک سیستم مجهز و پیشرفته
8- دیشب خواب دیدم من و ماماجی و به به میرزا رفتیم انگلیس ظاهرا چشم به به میرزا احتیاج به جراحی داشت دکتر (البته به فارسی بلیغ) می گفت "تصاویر پشت چشمش در شبکیه متمرکز نمی شه " من تو خواب فکر می کردم پس به همین علت که سرمشق های آمادگی را نمی تونه درست بنویسه وقتی صبح خوابم را برای شازده تعریف کردم گفت " اون بچه باید یک جای دیگرش را عمل کند ربطی به چشمش ندارد و مربوط به گشادی .... است"
9- دیشب تو خواب مامان جی یک بسته پول درآورد جلوی دکتر تا خرج عملش را بردارد دکتر 800 هزارتومان برداشت و من یک صد دلاری از پولاش کش رفتم و داشتم فکر می کردم کجا برم خرید و جی ها بخرم (کیف کردید حس مادرانه را بچه را می خواهند عمل کنند مادرش در فکر خرید است.)
10- دیشب تو خوابم انگار بیمارستان یا باغ بزرگ پاییزی بود و به به میرزا داشت آنجا بپر بپر می کرد حتی یکبار بال بال زد و کمی پرواز کرد
11- انگار وقایع 6 تا7 ساعت خوابم بیشتر و اثر گذارتر از 16 تا 17 ساعت بیداری بوده
19 مهر 86
10 October 2007
1- می خواهم کارها و نظراتم را با یک دوره زمانی هر روز و یا حداکقل هفته ای یکبار اینجا بنویسم (حداقل درست است یا حداکثر؟)
2- دیروز رفتم کلاس یوگا خیلی جالب و آرامش بخش بود اما متاسفانه دیگر نمی توانم انجا بروم چون هرچی همکار خانم توی اداره هست ظاهرا من را پیگیری کرده و من ناچارم آن جا را ترک کنم (دلایلش بماند برای بعد)
3-و قتی رفتم خانه شازده خواب بود و به به میرزا داشت و SUPER RTL نگاه می کرد این شازده در ماه رمضان هلاک شد انقدر کار رد بیشتر ساعت یا جلوی ماهپاره است یا خواب
4- رانندگی کردن من بلای جونم شده چون تا به شازده می گم چیزی لازم داریم میگه بپر برو بخر بیار البته تمایل خود من هم به پشت فرمان نشستن هم بی تاثیر نیست
5- دیشب برای خرید نارنگی و شکر رفتم بیرون برای به به میرزا از نی نی مارت یک شلوار هم خریدم تا این شازده باشد که من را هی بیرون نفرستد!
6- دیشب شازده و به به میرزا اتاق به به میرزا خوابیدند
18 مهر 86
if (location.href.indexOf("archive") != -1) {
document.write("
current")
}