شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
28 October 2007
 
آرامش

1- در کجای این کره خاکی می توان آرامش را یافت و نگاهش داشت شاید هم اگر ماندگار بود درک لذت به دست آوردن و داشتنش آسان نبود . در هر حال دلم می خواد واقعا از سیستم دولتی خارج شوم و یک شغلی داشته باشم که پارامترهای تعیین کننده موفقیت و یا شکستش خودم باشد نه سیستم بیمار و تنگ نظر موجود
2- صبح تقریبا تو ترافیک همت و حکیم گریه ام گرفته بود و مرتب به شازده بد و بیراه گفتم ( البته پس از پیاده شدن شازده) من را بی خود گرفتار یک اتوبان بی صاحب خر تو خر کرد که ماشینش را نبرد جهنم که بنزین کوپنی است ( آرامش از دست رفته)
3- غر زدن کافی دیشب مهمان داشتم حسابی خسته شدم اما خوب بود سفر اصفهان و شهرکرد هم بد نبود هرچند که یک مهمانی جالب را از دست دادم
4- امروز شازده و به به میرزا می روند مسافرت؛ احتمالا من چهارشنبه پیش آنها می رم زندگی مجردی را عشق است.
6 آبان 86

21 October 2007
 
بی حوصله

1- نمی دانم چرا نوشتم برای من سخت است مرتب دلم می خواهد مطلب را درز بگیرم و کمتر بنویسم ولی احساس می کنم باید با حس تنبلی بجنگم و خودم را مکلف به نوشتن می کنم
2- امروز صبلح وقتی داشتم حاضر می شدم بیایم سرکار، به به میرزا بیدار شد دلش می خواست با من بیاید اما مهد کودکش کمی دیرتر باز می شود با توجه به اینکه از امشب تا سه شنبه می روم ماموریت دلم برایش سوخت اما کاری نمی شد کرد این هم از عوارض مادر کارمند
3- جمعه رفتم چهارراه استانبول جمعه بازار و گشتی زدم و بعد با مامان جی رفتیم مولوی برای خرید ملافه ، هیچکدام آنجارا بلد نبودیم از یک خیابانی سردرآوردیم که پاتوق پرنده فروشها بود کمی ترسیدیم و بلافاصله شیشه های ماشین را بالا کشیدیم و درها را قفل کردم واقعا تهران شهر بزرگ بی در و پیکر و در عین حال دوست داشتنی است
4- دیروز بعد از ظهر یک جلسه درد و دل و مشاوره با همکار امور اداری داشتم او از اختلافش با یکی از اعضای هیات مدیره که من و او توامان زیردستش کار می کنیم گله داشت به نظر من هیات مدیره مورد نظر فردی فاقد پیچیدگی است و توصیه کردم به صحبت رودرو به نظرم موثر می آید
5- امشب عازم اصفهان هستم
29 مهر 86

18 October 2007
 
یک خانم خوشگل

1- دیروز از ساعت 1 تا 6 بعد از ظهر آریشگاه بودم و 60 هزارتومان خرج زیبایی کردم حالا شده ام مثل یک دسته گل با موهای های لایت ( بماند که شازده سیصد تا زنگ و هزارتا غر زد)
2- امروز صبح یک چک داشتم که به خوبی و خوشی پاس شد.
3- به به میرزا رفته مهمانی خانه مامان جی
26 مهر 86

17 October 2007
 
دنیای کوچک

1 - بالاخره دیروز بعد از ظهر خانه را تمیز کرده ام حالا خانه شده مثل دسته گل و احساس آرامش دارم.
2- دیروز دو تا کتاب خریدم یکی از خالد حسینی نویسنده بادبادک باز اسم این کتاب " هزار خورشید درخشان" است چه قدر زندگی ما و افغان ها به هم شبیه و یا می تواند شبیه باشد قصه دایره بسته زندگی زنان در این کشورها و حیات شکوفنده و نامیرایشان در این دایره تاریک . مهم نیست چه قدر می ترسی چه قدر گرسنه ای و یا چه قدر عاشقی زنده ای و باید تحمل کنی تا ... واقعا نمیدانم تا کجا
3- دنیا کوچک است دیروز محبوبه زنگ زد اولین جمله اش این بود : شهرزاد تو فکر می کنی چرا من نمی تونم یک زن موفق باشم؟ چرا همه اش باید با شوهرم دعوا داشته باشم؟؟ طفلک محبوبه برعکس اسمش انگار محبوب نیست او آنقدر ساده است که تو ردپای حرفهایت را می توانی در صورتش دنبال کنی. واقعی است و زحمتکش دختر کارگری که با زحمت درس خوانده و حالا کارشناس کامپیوتر یک سازمان دولتی است سالها کار کرده تا فرزندان کوچک خانه بزرگ شده اند و حالا هر کدام سرکار و زندگی خودشان هستند ولی هیچکدام نمی داننئد و یا نمی خواهند به رویشان بیاورند که اگر محبوبه نبود چه می شدند و جالب تر اینکه خود محبوبه آنقدر با این مسئله طبیعی برخورد می کنه که انگار خودش هم نمی داند. از بخت دو سال پیش شوهری کرده خانواده همسرش مبتلا به بیمار خود کوچک بینی هستند که درمان خود را در خوار کردن او می بینند تا بزرگی نداشته شان را به رخ دوست ساده دل من بکشند و چون خدا رحیم است فرزندی ندارند . شوهر مشکل دارد اما سرکوفت ها و بهانه ها از آن محبوبه است تا حرفی می زند و یا موضوعی را مطرح می کند بر سرش هوار می شوند که تو پرو شده ای و می خواهی از مشکل شوهرت سوء استفاده کنی ! محبوبه گفته بود که بد نیست که حالا که من سرم خلوت است امسال درس بخوانم شاید در کنکور کارشناسی ارشد قبول بشوم و این آغاز تحقیر او بوده که " تو دختر حسودی هستی می خواهی فوق لیسانس بخوانی بدتر بشی؟ تو شعورت نمی رسه و ...." و شوهر احمقش دختر بیچاره را تنها رها کرده و خدمت مادر بزرگوارش رسیده تا شرح فتوحات خود را بیان کند تازه تهدید کرده که کلید خانه را از او می گیرد
4 دیشب محبوبه دوباره زنگ زد که حالا امشب من چند جورغذا بپزم؟ که من داغ کردم " دختره احمق هرچی دلش خواسته بار تو کرده و رفته تو حالا نگران تنوع غذای شبش هستی" امروز صبح زود زنگ زد که من دیشب شام نپختم ولی شوهرم تا صبح توی خواب آه کشید و از خواب پرید می ترسم سکته کند ؟او مرا دوست دارد فقط کمی از من انتقاد می کند تا اخلاق من خوب بشود !!
5- دیشب حدود ساعت 9 شازده رفت بیرون بعد از خوابیدن به به میرزا یک لیوان چای ریختم و از ارامش خانه لذت بردم دنیای کوچکی است و برای خوشحال بودن به چیزهای زیادی احتیاج نیست یک لیوان چای یک کاکائو کوچک پسر کوچکی که حمام کرده و خوابیده ( البته پس از کلنجار یک ساعته در خصوص نوشتم 7 خط سرمشق پیش دبستانی) خانه ای که تمیز کرده ای و همسری که در خانه نیست!
25 مهر 86

16 October 2007
 
مستاجرها – صاحبخانه ها

1- هنوز وقت نکردم خانه را تمیز کنم
2- دیشب 4 شاخه بامبو خریدم که خیلی قشنگ است و امیدوارم مثل دفعه قبل خشک نشوند
3- دیروز بالاخره قرارداد اجاره خانه کرج را تمدید کردیم خانم مستاجر 20 روز ما را گذاشته سرکار تازه دیشب می گه ممکن است 2 ماه دیگر من پول جور کنم شرایط را از رهن و اجاره به رهن کامل تبدیل کنید من هم دیگه ناچارا دروغ گفتم که ما به التفاوت پول را من از کسی یکساله گرفته ام و امکان تغییر آن را تا یکسال دیگر را ندارم ولی پیش خودم ناراحت شدم که ادای صاحبخانه ها درآورده ام. تو ماشین شازده گفت خانمه یک آپارتمان در تهران دارد و تازه از همسر دومش هم یک خانه بزرگ بهش رسیده و عذاب وجدانم خوب شد ( البته ظاهرا خانمه زن صیغه ای مردی بوده و در حیات شوهرش خانه را به او واگذار کرده و حالا پس از فوت مرد فرزندان او موضوع را به دادگاه برده اند که پدر ما را فریب داده و خانه را از دستش گرفته و موضوع فعلا محل دعوا دارد ولی با توجه به اسناد و مدارک رای به نفع خانم مستاجر ماست)
4- دیشب وقتی رسیدیم خانه ساعت حدودا 10 شب بود و آنقدر خسته بودم که حد نداشت به به میرزا از من قول گرفت که صبح زود نروم و صبر کنم او را با خودم ببرم در نتیجه امروز 1 ساعت و نیم دیر رسیدم (این هم از عوارض بچه لوس و مادر فرصت طلب)
5- دیروز ناهار بابا من را دعوت کرد ناهار رستوران عربها جای خیلی قشنگی بود
6- امروز یکی از دوستهای بابا آمده بود اینجا تا من کمکش کنم یک وام بگیرد بنده خدا هیات علمی با تقریبا 30 سال سابقه کار، خانه ندارد و صاحبخانه می خواهد بلندش کند تا قبل از این کرایه خانه 3 میلیون رهن 150 هزار تومان کرایه بوده ولی همان خانه را الان باید 15 میلیون پیش و 600 تومان کرایه بدهد تازه طفلکی 3 تا بچه دانشجو هم دارد خدا به دادش برسد.

24 مهر 86

15 October 2007
 
آش شله قلم کار

1-دیروز از ساعت 6 صبح بیدار شدم و تا 6:30 بعد از ظهر در جلسه اداری بودم فکر کنم باید مکافات گم گاری ماه رمضان را بپردازیم
2- قبل از جلسه چند تا از همکاراتن برای تبریک عید آمدند دفتر ما جالب بود یکی از آقایان که خود را روشنفکر محسوب می کند ( اما از نوع ترکی) ادعا می کرزد در چند ساله اخیر خانمها به بیش فعهالی دچار شده اند و باید جلوی آنها را گرفت چه معنی می دهد که 60 درصد پذیرفته شدگان خانم باشند البته ایشان به فرصت های برابر معتقد بود وقتی به او گفتم زنان سهمیه بیشتری به دست آورده اند چون نمره وزنی بالاتری کسب کرده اند نه این که لطفی به آنها شده و در صورت تعدیل این قضیه به معنی این است که پسری که معلومات کمتری دارد به علت جنسیت حق ورود داشته باشد و دختری به علت جنسیت خود در صورت داشتن نمره بالاتر از ورود به دانشگا محروم می شود آخرین برگه آزاد اندیشی خود را رو کرد گفت من دهاتی هستم این ها را قبول ندارم !!
3- ماشین من و یا به عبارت بهتر ماشین دوم شازده یک پراید 81 است که البته وضعیت ظاهری خوبی ندارد (که البته من در این بی تقصر نیستم) چند وفت قبل به شازده گفتم بهتر آن را عوض کنیم دیروز تو اداره زنگ زده که یک ریو مدل 84 پیدا کردم 9 میلیون می خواهی؟
-آره چرا که نه
-پول داری؟
- من ؟
- منظورم اینه که پول داریم؟
- تو خودت چی فکر می کنی؟ پول داری؟
- الان که چک داریم ولی انشالله به زودی می خریم
و من خوشحال و شادان می شوم از توجه شازده به وضعیت خودم و تمام روز خوش خوشانم می شود که او دستش تنگ است اما به فکر من هست شب شازده می گه: ماشین منهم به خرج افتاده ( ماشین شازده زانتیا 84 است) باید عوضش کنم یک تویوتا سراغ کردم عروس! یک 5-6 میلیون باید بگذارم روی پول ماشین
- پول داری؟
- جور می شه
این هم از توجهات شازده!!!
4- دیشب به به میرزا لگوی کشتی دزدان دریایی را ریخته تو یک کیسه پلاستیکی و اعلام کرده که من می خواهم این را فردا ببرم مهد کودک اشکان و آرش گفتند تو را خدا ما لگوی دزدان دریایی نداریم بیار بازی کنیم
- نه قطعاتتش را گم می کنی
- مواظبم
- اجازه نداری
- مال خودمه باباجی برای من خریده گفته ببر مهد کودک
- نه او هم اجازه نمی ده
- ازش بپرسیم؟
نتیجه گفتگوی تلفنی به به میرزا با باباجی
-باباجی شهرزاد نمی ذاره لگوم را ببرم مهد کودک
-ببر پسرم من باهاش دعوا می کنم که تو را اذیت کرده !!!

23 مهر 86

14 October 2007
 
پس از تعطیلات
1- شنبه عید فطر بود و تعطیل، تعطیلات خوبی بود، عید مبارک
2- زندگی سرشار از لذت های کوچکی است که اغلب فراموش می کنیم به یاد بیاوریم مثل لذت خوردن یک لیوان چای پشت میز کار در ساعت 10 صبح
3- روز پنج شنبه رفتیم باغ البته به علت کمبود بنزین مسافر هم داشتیم یک دخترعمو با بارشیشه و همسرش
4- سال دخترعموی پرپر شده ام بود چقدر زمان زود و گاه بیرحمانه می گذرد بیچاره عمو و خانمش تقاص چه چیزهای را باید پس بدهند ؟ واقعا وضعیت رقت انگیزی دارند که برای دشمنت هم آرزو نمی کنی دنیا دار مکافات است البته شاید قضاوت کردن درست نباشد باید به خاستگاه و زمان دقت کرد بعد اعمال را سنجید به قول مارکس تحلیل مشخص در شرایط مشخص
5- ظهر جمعه سر به به میرزا شکست در حال مسابقه دادن با عسل زمین خورده بود چه قشقرقی کرد اما شکستگی مهمی نبود. با سر باند پیچی شده از او عکس گرفتیم نیم ساعت بعد یادش رفت.
6- ماه تولد به به میرزا اسفند است تقریبا هر روز که بیدار می شه می پرسه حالا چه ماهی هستیم؟ بعد از این چه ماهی می شه ؟ باید برایش بشماری تا برسه به اسفند من سر به سرش گذاشتم و گفتم امسال اسفند نداریم ، اسفند را من با قیچی آهنی بریدم انداختم دور جاش 2 تا بهمن (ماه تولد خودم گذاشتم) در حال گریه که داشتیم سرش را باند پیچی میکردیم می گه اسفند می ذاری سرجاش؟
7- به به میرزا پسر خجالتی است البته الان خیلی بهتر شده است مثلا قبلا اگر همسایه ها را توی راهرو یا آسانسور می دید خودش را پشت من قایم می کرد حالا بهتر شده اما هنوز سلام نمی کنه و خجالت می کشه اما جالبه که اصلا ترسو نیست مثلا در بازی پلنگ صورتی یک اسکلت دنبال او می کنه که یک تکه پازل را از پلنگ صورتی بگیره به به میرزا می گه بچه عمو اسکلته پازلش گم شده باباش داره دنبالش می گرده و یا تا حالا یادم نمی آید از حیوانی ترسیده باشد نگاهش به خدا از همه جالبتره دیروز تو ماشین می گفت وقتی ما شوخی می کنیم و می خندیم خدا هم می خنده
8- واقعا امیدوارم مدرسه و جامعه این تصور مهربان خدا را برای او تبدیل به اسطوره وحشت نکنه کاری که با ما کرد شازده از قول دوستش که دانشجوی دکتری ارتباطات است در مورد تاثیر مدرسه و تصویر سازی ماندگار او صحبت کرده و گفته یک دختر بچه حتی موقع خواب هم روسریش را باز نمی کرده و می گفته خدا من را می بینه و می بره جهنم! خودم وقتی مدرسه می رفتم یادم هست که معلم دینی و قرانمان سر کلاس برای ما بچه های 8 – 9 ساله می گفت اگر یک تار مویتان بیرون باشد در روز آخرت آن مو تبدیل به مار میشود و از سرتان آویزان می شه . چه تصویر سازی جالبی از خداری رحمان و رحیم!
9- دیروز به خودم امیدوار شده بعد از سالها ( 15 -20 سال) از درخت بالا رفتم و کلی زال زالک برای به به میرزا چیدم خودم باورم نمی شد که بتونم از درخت بالا برم بگذریم که تمام دستمام با شاخه های درخت خراشیده و دیشب حسابی کت و کولم درد می کرد.
10- خانه مان اساسی کثیف است و دلم می خواد زودتر تمیزش کنم
11-چقدرصبح زود بیدار شدن سخت بود امروز با مصیبت بیدار شدم اما عوضش خیابانها خلوت بود اولین کسی بودم که به اداره رسیدم و در واحد را باز کردم به نظرم مهم بود که روز اول تغییر ساعت کار برای اینکه بقیه همکارنم خودشون مکلف به آمدن سر وقت بکنند این است که خودم زودتر از بقیه بیایم ( هرچند که هنوز همکارنم محترم و محترمه نزول اجلال نکرده اند ظاهرا کمی خشونت لازم است- شهرزاد خشن می شود)
22 مهر 1386

11 October 2007
 
1- دیروز روز سختی بود
2- رییس تدارکات و من سر یک موضوع اصطکاک داشتیم نه این که من مقصر باشم ولی چون بعضی ها عادت دارند در برخورد مشکلات به جای حل مسئله بحران سازی کرده و فرافکنی کنند تمام تلاش آن آقای محترم این بود که من را به عنوان مقصر معرفی کند دیروز طرفهای ظهر خیلی عصبانی بودم بیشتر از همه از خودم که چرا شهامت این را ندارم که تلفن دست بگیرم و چند تا کلفت بارش کنم
3- طرفهای عصر وقتی خانه بودم زنگ زد و با لطف و محبت گفت من مشکل را حل کرده ام مثلا می خواست منت بگذارد ولی من هم یک چیزی گفتم که فکر کنم هنوز داره می سوزه گفتم :" شما پیر ما هستید از شما یک چنین برخوردی بعیده" بیچاره مثل اسفند روی آتیش شد که مگه من چند سالمه؟!!!!
4- دیروز بعد از مدتها به قول شازده از سرمایه گذاری انجام داده استفاده کردیم!
5- به به میرزا با مامان جی و بابای خودش رفته باغ یعنی یک جوری من و شازده زوززورکی انداختیم گردنشان تا بیایند او را با خودشان ببرند البته قرار است امروز هم ما برویم ( الته پس از تعطیلی اداره . فکر کنم در یک ماهه اخیر اولین پنجشنبه است که می آیم سرکار)
6- عصری کلی سریالهای خنک دیدم و به اتاق شازده رفتم و در غیبت او با کامپیوترش بازی کردم.
7- وقتی به به میرزا خیلی کوچک بود قبل از اینکه بتونه من را صدا کند عاشق کامپیوتر بود آن موقع خانه مان یک اتاق خواب داشت و تخت به به میرزا بغل تخت خودمان بود اگر کامپیوتر را روشن می کردیم با صدای بالا آمدن ویندوز بیدار می شد و با هیجان می گفت"ته ته" این علامت اختصاری او بود برای یک سیستم مجهز و پیشرفته
8- دیشب خواب دیدم من و ماماجی و به به میرزا رفتیم انگلیس ظاهرا چشم به به میرزا احتیاج به جراحی داشت دکتر (البته به فارسی بلیغ) می گفت "تصاویر پشت چشمش در شبکیه متمرکز نمی شه " من تو خواب فکر می کردم پس به همین علت که سرمشق های آمادگی را نمی تونه درست بنویسه وقتی صبح خوابم را برای شازده تعریف کردم گفت " اون بچه باید یک جای دیگرش را عمل کند ربطی به چشمش ندارد و مربوط به گشادی .... است"
9- دیشب تو خواب مامان جی یک بسته پول درآورد جلوی دکتر تا خرج عملش را بردارد دکتر 800 هزارتومان برداشت و من یک صد دلاری از پولاش کش رفتم و داشتم فکر می کردم کجا برم خرید و جی ها بخرم (کیف کردید حس مادرانه را بچه را می خواهند عمل کنند مادرش در فکر خرید است.)
10- دیشب تو خوابم انگار بیمارستان یا باغ بزرگ پاییزی بود و به به میرزا داشت آنجا بپر بپر می کرد حتی یکبار بال بال زد و کمی پرواز کرد
11- انگار وقایع 6 تا7 ساعت خوابم بیشتر و اثر گذارتر از 16 تا 17 ساعت بیداری بوده
19 مهر 86

10 October 2007
 
1- می خواهم کارها و نظراتم را با یک دوره زمانی هر روز و یا حداکقل هفته ای یکبار اینجا بنویسم (حداقل درست است یا حداکثر؟)
2- دیروز رفتم کلاس یوگا خیلی جالب و آرامش بخش بود اما متاسفانه دیگر نمی توانم انجا بروم چون هرچی همکار خانم توی اداره هست ظاهرا من را پیگیری کرده و من ناچارم آن جا را ترک کنم (دلایلش بماند برای بعد)
3-و قتی رفتم خانه شازده خواب بود و به به میرزا داشت و SUPER RTL نگاه می کرد این شازده در ماه رمضان هلاک شد انقدر کار رد بیشتر ساعت یا جلوی ماهپاره است یا خواب
4- رانندگی کردن من بلای جونم شده چون تا به شازده می گم چیزی لازم داریم میگه بپر برو بخر بیار البته تمایل خود من هم به پشت فرمان نشستن هم بی تاثیر نیست
5- دیشب برای خرید نارنگی و شکر رفتم بیرون برای به به میرزا از نی نی مارت یک شلوار هم خریدم تا این شازده باشد که من را هی بیرون نفرستد!
6- دیشب شازده و به به میرزا اتاق به به میرزا خوابیدند
18 مهر 86

if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home