شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
21 October 2007
 
بی حوصله

1- نمی دانم چرا نوشتم برای من سخت است مرتب دلم می خواهد مطلب را درز بگیرم و کمتر بنویسم ولی احساس می کنم باید با حس تنبلی بجنگم و خودم را مکلف به نوشتن می کنم
2- امروز صبلح وقتی داشتم حاضر می شدم بیایم سرکار، به به میرزا بیدار شد دلش می خواست با من بیاید اما مهد کودکش کمی دیرتر باز می شود با توجه به اینکه از امشب تا سه شنبه می روم ماموریت دلم برایش سوخت اما کاری نمی شد کرد این هم از عوارض مادر کارمند
3- جمعه رفتم چهارراه استانبول جمعه بازار و گشتی زدم و بعد با مامان جی رفتیم مولوی برای خرید ملافه ، هیچکدام آنجارا بلد نبودیم از یک خیابانی سردرآوردیم که پاتوق پرنده فروشها بود کمی ترسیدیم و بلافاصله شیشه های ماشین را بالا کشیدیم و درها را قفل کردم واقعا تهران شهر بزرگ بی در و پیکر و در عین حال دوست داشتنی است
4- دیروز بعد از ظهر یک جلسه درد و دل و مشاوره با همکار امور اداری داشتم او از اختلافش با یکی از اعضای هیات مدیره که من و او توامان زیردستش کار می کنیم گله داشت به نظر من هیات مدیره مورد نظر فردی فاقد پیچیدگی است و توصیه کردم به صحبت رودرو به نظرم موثر می آید
5- امشب عازم اصفهان هستم
29 مهر 86
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home