شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
11 October 2007
 
1- دیروز روز سختی بود
2- رییس تدارکات و من سر یک موضوع اصطکاک داشتیم نه این که من مقصر باشم ولی چون بعضی ها عادت دارند در برخورد مشکلات به جای حل مسئله بحران سازی کرده و فرافکنی کنند تمام تلاش آن آقای محترم این بود که من را به عنوان مقصر معرفی کند دیروز طرفهای ظهر خیلی عصبانی بودم بیشتر از همه از خودم که چرا شهامت این را ندارم که تلفن دست بگیرم و چند تا کلفت بارش کنم
3- طرفهای عصر وقتی خانه بودم زنگ زد و با لطف و محبت گفت من مشکل را حل کرده ام مثلا می خواست منت بگذارد ولی من هم یک چیزی گفتم که فکر کنم هنوز داره می سوزه گفتم :" شما پیر ما هستید از شما یک چنین برخوردی بعیده" بیچاره مثل اسفند روی آتیش شد که مگه من چند سالمه؟!!!!
4- دیروز بعد از مدتها به قول شازده از سرمایه گذاری انجام داده استفاده کردیم!
5- به به میرزا با مامان جی و بابای خودش رفته باغ یعنی یک جوری من و شازده زوززورکی انداختیم گردنشان تا بیایند او را با خودشان ببرند البته قرار است امروز هم ما برویم ( الته پس از تعطیلی اداره . فکر کنم در یک ماهه اخیر اولین پنجشنبه است که می آیم سرکار)
6- عصری کلی سریالهای خنک دیدم و به اتاق شازده رفتم و در غیبت او با کامپیوترش بازی کردم.
7- وقتی به به میرزا خیلی کوچک بود قبل از اینکه بتونه من را صدا کند عاشق کامپیوتر بود آن موقع خانه مان یک اتاق خواب داشت و تخت به به میرزا بغل تخت خودمان بود اگر کامپیوتر را روشن می کردیم با صدای بالا آمدن ویندوز بیدار می شد و با هیجان می گفت"ته ته" این علامت اختصاری او بود برای یک سیستم مجهز و پیشرفته
8- دیشب خواب دیدم من و ماماجی و به به میرزا رفتیم انگلیس ظاهرا چشم به به میرزا احتیاج به جراحی داشت دکتر (البته به فارسی بلیغ) می گفت "تصاویر پشت چشمش در شبکیه متمرکز نمی شه " من تو خواب فکر می کردم پس به همین علت که سرمشق های آمادگی را نمی تونه درست بنویسه وقتی صبح خوابم را برای شازده تعریف کردم گفت " اون بچه باید یک جای دیگرش را عمل کند ربطی به چشمش ندارد و مربوط به گشادی .... است"
9- دیشب تو خواب مامان جی یک بسته پول درآورد جلوی دکتر تا خرج عملش را بردارد دکتر 800 هزارتومان برداشت و من یک صد دلاری از پولاش کش رفتم و داشتم فکر می کردم کجا برم خرید و جی ها بخرم (کیف کردید حس مادرانه را بچه را می خواهند عمل کنند مادرش در فکر خرید است.)
10- دیشب تو خوابم انگار بیمارستان یا باغ بزرگ پاییزی بود و به به میرزا داشت آنجا بپر بپر می کرد حتی یکبار بال بال زد و کمی پرواز کرد
11- انگار وقایع 6 تا7 ساعت خوابم بیشتر و اثر گذارتر از 16 تا 17 ساعت بیداری بوده
19 مهر 86
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home