شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
17 October 2007
 
دنیای کوچک

1 - بالاخره دیروز بعد از ظهر خانه را تمیز کرده ام حالا خانه شده مثل دسته گل و احساس آرامش دارم.
2- دیروز دو تا کتاب خریدم یکی از خالد حسینی نویسنده بادبادک باز اسم این کتاب " هزار خورشید درخشان" است چه قدر زندگی ما و افغان ها به هم شبیه و یا می تواند شبیه باشد قصه دایره بسته زندگی زنان در این کشورها و حیات شکوفنده و نامیرایشان در این دایره تاریک . مهم نیست چه قدر می ترسی چه قدر گرسنه ای و یا چه قدر عاشقی زنده ای و باید تحمل کنی تا ... واقعا نمیدانم تا کجا
3- دنیا کوچک است دیروز محبوبه زنگ زد اولین جمله اش این بود : شهرزاد تو فکر می کنی چرا من نمی تونم یک زن موفق باشم؟ چرا همه اش باید با شوهرم دعوا داشته باشم؟؟ طفلک محبوبه برعکس اسمش انگار محبوب نیست او آنقدر ساده است که تو ردپای حرفهایت را می توانی در صورتش دنبال کنی. واقعی است و زحمتکش دختر کارگری که با زحمت درس خوانده و حالا کارشناس کامپیوتر یک سازمان دولتی است سالها کار کرده تا فرزندان کوچک خانه بزرگ شده اند و حالا هر کدام سرکار و زندگی خودشان هستند ولی هیچکدام نمی داننئد و یا نمی خواهند به رویشان بیاورند که اگر محبوبه نبود چه می شدند و جالب تر اینکه خود محبوبه آنقدر با این مسئله طبیعی برخورد می کنه که انگار خودش هم نمی داند. از بخت دو سال پیش شوهری کرده خانواده همسرش مبتلا به بیمار خود کوچک بینی هستند که درمان خود را در خوار کردن او می بینند تا بزرگی نداشته شان را به رخ دوست ساده دل من بکشند و چون خدا رحیم است فرزندی ندارند . شوهر مشکل دارد اما سرکوفت ها و بهانه ها از آن محبوبه است تا حرفی می زند و یا موضوعی را مطرح می کند بر سرش هوار می شوند که تو پرو شده ای و می خواهی از مشکل شوهرت سوء استفاده کنی ! محبوبه گفته بود که بد نیست که حالا که من سرم خلوت است امسال درس بخوانم شاید در کنکور کارشناسی ارشد قبول بشوم و این آغاز تحقیر او بوده که " تو دختر حسودی هستی می خواهی فوق لیسانس بخوانی بدتر بشی؟ تو شعورت نمی رسه و ...." و شوهر احمقش دختر بیچاره را تنها رها کرده و خدمت مادر بزرگوارش رسیده تا شرح فتوحات خود را بیان کند تازه تهدید کرده که کلید خانه را از او می گیرد
4 دیشب محبوبه دوباره زنگ زد که حالا امشب من چند جورغذا بپزم؟ که من داغ کردم " دختره احمق هرچی دلش خواسته بار تو کرده و رفته تو حالا نگران تنوع غذای شبش هستی" امروز صبح زود زنگ زد که من دیشب شام نپختم ولی شوهرم تا صبح توی خواب آه کشید و از خواب پرید می ترسم سکته کند ؟او مرا دوست دارد فقط کمی از من انتقاد می کند تا اخلاق من خوب بشود !!
5- دیشب حدود ساعت 9 شازده رفت بیرون بعد از خوابیدن به به میرزا یک لیوان چای ریختم و از ارامش خانه لذت بردم دنیای کوچکی است و برای خوشحال بودن به چیزهای زیادی احتیاج نیست یک لیوان چای یک کاکائو کوچک پسر کوچکی که حمام کرده و خوابیده ( البته پس از کلنجار یک ساعته در خصوص نوشتم 7 خط سرمشق پیش دبستانی) خانه ای که تمیز کرده ای و همسری که در خانه نیست!
25 مهر 86
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home