شهرزاد
 

 
قصه شهرزادي كه قصه گويي نمي داند
 
 
   
 
14 October 2007
 
پس از تعطیلات
1- شنبه عید فطر بود و تعطیل، تعطیلات خوبی بود، عید مبارک
2- زندگی سرشار از لذت های کوچکی است که اغلب فراموش می کنیم به یاد بیاوریم مثل لذت خوردن یک لیوان چای پشت میز کار در ساعت 10 صبح
3- روز پنج شنبه رفتیم باغ البته به علت کمبود بنزین مسافر هم داشتیم یک دخترعمو با بارشیشه و همسرش
4- سال دخترعموی پرپر شده ام بود چقدر زمان زود و گاه بیرحمانه می گذرد بیچاره عمو و خانمش تقاص چه چیزهای را باید پس بدهند ؟ واقعا وضعیت رقت انگیزی دارند که برای دشمنت هم آرزو نمی کنی دنیا دار مکافات است البته شاید قضاوت کردن درست نباشد باید به خاستگاه و زمان دقت کرد بعد اعمال را سنجید به قول مارکس تحلیل مشخص در شرایط مشخص
5- ظهر جمعه سر به به میرزا شکست در حال مسابقه دادن با عسل زمین خورده بود چه قشقرقی کرد اما شکستگی مهمی نبود. با سر باند پیچی شده از او عکس گرفتیم نیم ساعت بعد یادش رفت.
6- ماه تولد به به میرزا اسفند است تقریبا هر روز که بیدار می شه می پرسه حالا چه ماهی هستیم؟ بعد از این چه ماهی می شه ؟ باید برایش بشماری تا برسه به اسفند من سر به سرش گذاشتم و گفتم امسال اسفند نداریم ، اسفند را من با قیچی آهنی بریدم انداختم دور جاش 2 تا بهمن (ماه تولد خودم گذاشتم) در حال گریه که داشتیم سرش را باند پیچی میکردیم می گه اسفند می ذاری سرجاش؟
7- به به میرزا پسر خجالتی است البته الان خیلی بهتر شده است مثلا قبلا اگر همسایه ها را توی راهرو یا آسانسور می دید خودش را پشت من قایم می کرد حالا بهتر شده اما هنوز سلام نمی کنه و خجالت می کشه اما جالبه که اصلا ترسو نیست مثلا در بازی پلنگ صورتی یک اسکلت دنبال او می کنه که یک تکه پازل را از پلنگ صورتی بگیره به به میرزا می گه بچه عمو اسکلته پازلش گم شده باباش داره دنبالش می گرده و یا تا حالا یادم نمی آید از حیوانی ترسیده باشد نگاهش به خدا از همه جالبتره دیروز تو ماشین می گفت وقتی ما شوخی می کنیم و می خندیم خدا هم می خنده
8- واقعا امیدوارم مدرسه و جامعه این تصور مهربان خدا را برای او تبدیل به اسطوره وحشت نکنه کاری که با ما کرد شازده از قول دوستش که دانشجوی دکتری ارتباطات است در مورد تاثیر مدرسه و تصویر سازی ماندگار او صحبت کرده و گفته یک دختر بچه حتی موقع خواب هم روسریش را باز نمی کرده و می گفته خدا من را می بینه و می بره جهنم! خودم وقتی مدرسه می رفتم یادم هست که معلم دینی و قرانمان سر کلاس برای ما بچه های 8 – 9 ساله می گفت اگر یک تار مویتان بیرون باشد در روز آخرت آن مو تبدیل به مار میشود و از سرتان آویزان می شه . چه تصویر سازی جالبی از خداری رحمان و رحیم!
9- دیروز به خودم امیدوار شده بعد از سالها ( 15 -20 سال) از درخت بالا رفتم و کلی زال زالک برای به به میرزا چیدم خودم باورم نمی شد که بتونم از درخت بالا برم بگذریم که تمام دستمام با شاخه های درخت خراشیده و دیشب حسابی کت و کولم درد می کرد.
10- خانه مان اساسی کثیف است و دلم می خواد زودتر تمیزش کنم
11-چقدرصبح زود بیدار شدن سخت بود امروز با مصیبت بیدار شدم اما عوضش خیابانها خلوت بود اولین کسی بودم که به اداره رسیدم و در واحد را باز کردم به نظرم مهم بود که روز اول تغییر ساعت کار برای اینکه بقیه همکارنم خودشون مکلف به آمدن سر وقت بکنند این است که خودم زودتر از بقیه بیایم ( هرچند که هنوز همکارنم محترم و محترمه نزول اجلال نکرده اند ظاهرا کمی خشونت لازم است- شهرزاد خشن می شود)
22 مهر 1386
if (location.href.indexOf("archive") != -1) { document.write("current") }

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home